من ميخواهم صحنههايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشهدار كند و به خطر بيندازد. ميتواني نگاه نكني، ميتواني خاموش كني، مي تواني هويت خودرا پنهان كني، مثل قاتلها، اما نميتواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نميتواند... کاوه گلستان
:: پ ن : خوش احوالی و سیری و مناعت طبع و بی عاری از چهره چوپانان راست گوی دیار ما مث بارون میباره . گفتم عمو جان چوپان دروغگو رو میشناسی ؟ گفت چیو ؟! ... در عهدی که ما زندگی میکنیم دیگه چوپانهاش دروغگو نیستند ! . این بار چوپان از دروغهای حاج ابراهیم نفت فروش محله شون ناراضی بود . که نفت رو به هم محلی ها نمیده توی این سیاه زمستون و بشکه بشکه میفروشه به خارجی ها ! .














